تبليغاتX
چند دقيقه آرامش

چند دقيقه آرامش

خداوندا در اين سالي كه در پيش است

نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي ، ليكن

در آغاز طلوع روشن سالي ، كه مي آيد

كمك كن تا رها سازم زخود

من كوله بارهزاران افسوس

و اندوه درون را

خدايا مهربانم كن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضايت را عطايم كن

خداوندا

نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما

براي مردمان خوب اين وادي

عطا فرما ،

هزار اميد

آگاهي

بهروزي

و هزاران
لبخند زيبا را .

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت17:6توسط طلا | |

بنده ي من! نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر را بخوان.
- خدايا! خستـه ام، برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان.
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! فقط يک رکعت نماز وتر را بخوان.
- خدايا! امروز خيلي خستـه شده ام، آيا راهي ديگر ندارد؟
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله.
- خدايا! من در رخـتخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مـيپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله.
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب مـيکنيم.بنده اعتنايي نمـيکند و مـيخوابد.
- ملائکـه ي من! ببينيد من ايـنقدر ساده گرفتـه ام، اما بنده ي من جيفة بالليل است، و خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است.
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد.
- ملائکـه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست.
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است.

- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود.خورشيد از مشرق سر برمـيآورد و ما هنوز....

و اين است شکرگزاري ما

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت17:5توسط طلا | |

یک روز مردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت که امکان بردن وی نبود، با خودش گفت دخترم را نزد امین مردم شهر می برم و بعد عازم سفر خواهم شد. دختر را نزد شیخ برد و ماجرا را برایش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد. شب شد و دختر دید شیخ هوس شوم به سرش برده است، دختر با زحمت فراوان توانست فرار کند، هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، در راه دید که چند نفر، گرد آتش جمع شده اند و مستانه مشغول نوشیدن شراب هستند، با خودش گفت آن امین مردم بود و قصد شوم کرده بود، مستان که جای خود دارند. یکی از آنها دختر را دید و به دوستانش گفت: که سرشان را به زیر بیندازند، در بین این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال رفت، یکی از آن ها دختر را به آغوش گرفت و در کنار آتش قرار داد تا گرمش شود، مدتی بعد دختر بهوش آمد دید که سالم و گرم است و آنها هم کاری به او ندارند، در آن لحظه گفت: یک پیک هم مرا مهمان کنید و بعد از آن این شعر را سرود:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت17:3توسط طلا | |

روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت17:0توسط طلا | |

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که
 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت16:52توسط طلا | |

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن
جایزه یک میلیون دلاری را دارد .
سوالات را بخوانید
۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟
الف) ۱۱۶ سال
ب ) ۹۹ سال
ج ) ۱۰۰ سال
د ) ۱۵۰ سال
او نمیتواند به این سوال جواب دهد
۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟
الف) برزیل
ب) شیلی
ج) پاناما
د)اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند
۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف) ژانویه
ب) سپتامبر
ج) اکتبر
د) نوامبر
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر
ب) آلبرت
ج) جرج
د) مانوئل
خوب بقیه حضار باید به دادش برسند
۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟
الف) قناری
ب) کانگارو
ج) توله سگ
د) موش
در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده
اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی
 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید
جوابها
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه
۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت
۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت16:44توسط طلا | |

سال ۱۲۳۰ :
مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!!مرد: بلند خندیده ؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!! نخیر نمی شه باید بکشمش… !!! بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…

سال ۱۲۸۰ :
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی ؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی !!! تو غلط می کنی !!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. !!! دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…مرد (با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت… !!! بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …



سال ۱۳۳۰ :
مرد : چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم…زن: آقا، تورو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم . یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی… بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …


سال۱۳۸۰ :
مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره… !!! (لطفا بد برداشت نکنید !!! )



سال ۱۴۰۰ :
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!!

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت15:44توسط طلا | |



من هرگز از کسی  که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند، نمي ترسم ؛ اما از کسی مي ترسم که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد . . .

 من کسانی را ديدم که روی شانه هایم گریه می کردند و اكنون وقتی من گریه می کنم که دیگر وجود ندارند.

  من كساني را مهم مي دانم كه درک دارند ، نه مدرک ؛ زيرا درك نور مي آفريند و مدرك، غرور. . .

 من كساني را ديدم كه از درد های کوچک می نالند؛ اما وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوند.

 من گاهي به‏ جایی از زندگی که  مي رسم،كه می فهمم رنج را نباید امتداد داد، بل كه باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد، از بعضی از آدم‏ها بايد گذشت و برای همیشه تمامشان کرد . . .

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت15:13توسط طلا | |

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟مكزیكى: مدت خیلى كمى !آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !مكزیكى: خب! بعدش چى؟آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى.... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟آمریكایى: پانزده تا بیست سال !مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى

+نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت14:12توسط طلا | |

خداوندا...!

خود را تقديم تو ميدارم، با من كن و از من ساز آنچه را كه خود اراده كني.

از اسارت نفس رهايم كن تا انجام  اراده ات را بهتر توانم.

مشكلاتم را بگير تا پيروزي بر آنها شاهدي باشد براي كساني كه با قدرت تو، عشق تو و ارا ده تو ياريشان خواهم داد

باشد كه هميشه بر اراده ات گردن نهم...!

+نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت16:59توسط طلا | |